فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت. مرد کباب فروش گوشت ها را در
سیخها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا
پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از
کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب
گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه
افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی
را گرفت و گفت:
کجا میروی پول دود کباب را که خورده ای بده. از قضا ملا از آنجا میگذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری میکند و تقاضا مینماید او را رها کنند. ولی مرد کباب فروش میخواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد. ملا دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است میدهم. کباب فروش قبول کرد و مرد فقیر را رها کرد. ملا پس از رقتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حال که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین میانداخت به مرد کباب فروش گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر. مرد کباب فروش با حیرت به ملا نگریست و گفت: این چه طرز پول دادن است مرد خدا؟ ملا همان طور که پول ها را بر زمین میانداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت: خوب جان من کسی که دود کباب و بوی آنرا بفروشد و بخواهد برای آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آنرا تحویل بگیرد.
سهی
کوچک روستایی بود که بهوسیلهی بخاری زغالی قدیمی، گرم میشد. پسرکی موظف
بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از
ورود معلم و همکلاسیهایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطهی
مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعلههای آتش میسوزد. آنان بدن نیمه
بیهوش همکلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و
بیدرنگ به بیمارستان رساندند.
خانم
معلمی در آمریکا کاری کرد که اسم او در تمام کتاب های تربیتی و پرورشی چاپ
شد.تمام دوستانی که در دانشگاه علوم تربیتی و روانشناسی تربیتی خوندن
امکان ندارد که قضیه این خانم رو نخونده باشند.معلمی با 28 سال سابقه کار
به اسم خانم "دُنا".خانم دُنا یک روز رفت سر کلاس با یک جعبه کفش.جعبه ی
کفش رو گذاشت روی میز.
ی،
سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت میکرد، از نزدیکی خانه
بازرگانی رد میشد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را
دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و
آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و
جلال شد. تا مدتها فکر میکرد که از همه قدرتمندتر است. تا این که یک روز
حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام میگذارند.
حتی بازرگانان.
روزی
خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید
که یک قورباغه در تله گیر کرده است.قورباغه به او گفت : اگر مرا از این
تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم .زن قورباغه را آزاد کرد و
قورباغه گفت : "متشکرم" ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست؛
هر آرزویی داشته باشی شوهرت 10 برابر آن را میگیرد.